خرید بک لینک
چنین باشد بیان نور ناطق نه لب باشد نه آواز و نه پدفوز چو مه از ابر تن بیرون رو ای دوست هزار اکسیر از خورشید آموز پی خورشید بهر این دوانست هلال و بدر صبح و شام چون یوز چو دیدی پرده سوزی های خورشید دهان از پرده دریدن فرودوز خمش آن شیر شیران نور معنیست پنیری شد به حرف از حاجت یوز 1189 در این سرما سر ما داری امروز سر عیش و تماشا داری امروز تویی خورشید و ما پیشت چو ذره که ما را بی سر و پا داری امروز به چارم آسمان پهلوی خورشید تو ما را چون مسیحا داری امروز دلا از سنگ صد چشمه روان کن که احسان موفا داری امروز تراشیدی ز رحمت نردبانی که عزم کوچ بالا داری امروز زهی دعوت زهی مهمانی زفت که بر چرخ معلا داری امروز به پیش هر کسی ماهی بریان در آن ماهی تو دریا داری امروز درون ماهی دریا کی دیدست عجایب های زیبا داری امروز 1190 ای خفته به یاد یار برخیز می آید یار غار برخیز زنهارده خلایق آمد برخیز تو زینهار برخیز جان بخش هزار عیسی آمد ای مرده به مرگ یار برخیز ای ساقی خوب بنده پرور از بهر دو سه خمار برخیز وی داروی صد هزار خسته نک خسته بی قرار برخیز ای لطف تو دستگیر رنجور پایم بخلید خار برخیز ای حسن تو دام جان پاکان درماند یکی شکار برخیز

برچسب: نویسنده: behroz تاريخ: چهارشنبه 8 خرداد 1392 ساعت: 12:31

صفحه بندی